|
|
|
|
|
تو هموني كه مي گفتم بهترينِ روزگاري حالا امروزُ ببين ديگه شدم ازت فراري گفتي كه دوسَم داري امّا نفهميدم چجوري خودتم نمي دوني مي خواي بري يا موندگاري شايدم دنيا نميخواد من و تو با هم بمونيم ياشايد اجيرشدي كه زَهره چشم ازم بگيري فكرنكن توخوب بودي كه دل به قصّه هات سپردم من ِ ساده فكر مي كردم تو يه عشقِ بي قراري پاكي من قدِ دنيا ، بديِ تو قدِ عالم آره توعالَمي و دنيارُ تو مُشتت مي ذاري يه نگاه به سرتا پات كن؛به خدا كه صد برابر سرترَم ازت ميدوني،نمي خواي يادت بياري اينا حرفاي خودم نيست ها فقط ،بپرس ازهركي كه ما رُمي شناسه،مي گه من گُلم و تويه خاري نمي گم دوسِت ندارم،دارم،امّا پا ميذارم روي اون دلي كه ديگه نخواد از تو يادگاري حالا كه چشامُ خوب وا مي كنم دارم مي بينم تو همون سايهء بي سايهء در حال عبوري مي دونم كه ارزشِ ترانه گفتنُ نداري امّا اين حرفا رُ گفتم بدوني كجاي كاري خُدا رُكه مي شناسي؟! مي گن كه جاي حق نشسته مي بينم اون روزي رُ كه اومدي برام بميري امّا خيلي ديگه ديره،چون همين دو روزِ پيشش دلمُ به اوني باختم كه...حالا خودت مي بيني قصّهء ما كه تمومه،ديگه اينُ خوب مي دونم نمي خوام يه عمر به پاي تو بشينم تو اسيري خَستم از هر چي كه بازَم تو رُ يادِ من بياره با همون ولگردا باش، لياقتِ بهتر نداري نكنه يه وقت دِ لِت بگيره از حرفاي تلخم يه نَفس بكش كه تو تنهايي بي هوا نميري |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 14:10 توسط پ.عبادی
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 12:53 توسط پ.عبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
با سلام
لازم می دونم از همه ی دوستان عزیزی که به بنده سر زدند و اظهار لطف کردند کمال تشکر را داشته باشم. از همتون ممنونم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 0:13 توسط پ.عبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
آسمون بی تو چه دوره،نورِخنده سوت وکوره سرخیِ چشای آفتاب غم به دریا می نشونه
قصه ی تلخ قدیمی،بی تو موندن توی حسرت هق هقِ بلندِ ابری که همیشه بی امونه
شب تو تاریکی پُرِِ ِهول و هراسه،واسه فردا راهیم نداره که بگذره از میون دَردا
از نگاهِ گلِ پَرپَر یه نفس دارم می خونم که دیگه سایه نداره شاخه ی درختِ شیدا
قاصدک به انتظارِ خبری که تازه باشه رویا میخواد که دیگه بال وپَری نداشته باشه
قصّه تو اوجِ قشنگی توی دره بی نشون شد کی می دونه، درّه شاید آخری نداشته باشه
کوچه ها ساکت و سردن به بهار دل نمی بندن همه ی ستاره ها سوختن و حالا یخ می بندن
با تو بودن شده بود شور و امیدم ولی بی تو لبای خسته و سردم دیگه هیچوقت نمی خندن |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 17:32 توسط پ.عبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
من امشب نگاتُ توی آینه دیدم چِقَد بی بهانه به چشمات رسیدم تواونی که چشماش به رنگِ غروره که پشتش یه دنیا غمِ بی عبوره چه آروم توی قلبِ تنهام نشستی طلسمِ غمُ با نگاهت شکستی توبارون رسیدی من از پشت شیشه دعا کردم عاشق بمونی همیشه نگوکه دلت جای عاشق شدن نیست بگوبا منی و کسی مثلِ من نیست صدای تو آرامش قلبِ خسته به پای تو چه بی گلایه نشسته یه دریای آبی به پاکیِ روحت من و بی قراری به وقتِ حضورت چِقَد بُردنِ اسمِ تو عاشقا نس برای تو مُردن چِقَد شاعرانس تودنیا به جز تو کسی کس نمیشه برای منِ ریشه داده به تیشه نه بی مهری و نه به عهدی وفادار تمامِ وجودم به مهرت گرفتار شبم روشنه با حضورِخیالت ببین تا کجا می رسم با نگاهت منم اون تویی که جدا از تو مونده بیا طاقتی تویِ قلبم نمونده |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 23:46 توسط پ.عبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
ديدنت برام يه دنياس،مي دوني؟ قلبِ من عاشق و تنهاس،مي دوني؟ دلِ من مدتيه رفته زِ دست باد هم از ناله ي عشقِ تو شكست آسمون گريه نكن عشق همينه كي وفا از دلِ سنگي مي بينه؟ روزِ د يدارِ تو پروانه شدم در به در گشتم و آواره شدم از دل عطر نسیم سحری اومدي، اما نكردي نظري برقِ امٌيد تو نگاهم خشكيد آرزوهام سينه تو خاك كشيد آسمون گريه نكن عشق همينه كي وفا از دلِ سنگي مي بينه؟ وقتی به برق نگاهت رسیدم مثل رعد عشقتُ فریاد کشیدم با تو غم قصه ی بی معنا شد بی کسی توی شبا تنها شد ابری بود آسمونم، آبي شد تو شدي ماهِش و مهتابي شد پیله ها یک شبه پروانه شُدن گریه ها خنده ی مستانه شدن تو چشام عاشقی رُ خوب می ديدي چرا رفتی بی خبر د ل بُريدي؟ دنبالت باز اومد م تا بموني رفتي تا غصه به قلبم بشونی آسمون گريه نكن عشق همينه كي وفا از دلِ سنگي مي بينه؟
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 23:47 توسط پ.عبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 12:17 توسط پ.عبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
تو همون موجِ اميدي كه به قلبِ من رسيدي ساحل ِتِشنشُ به درياي عاشقي كشيدي هرگز از يادم نميره برقِ زرينِ نگاهت باغ ِالماس شده بود جاي پاهات روخاكِ راهت يكي انگار به دلم نهيبِ بي تابيُ مي زد چشمِ من به راهِ تو فريادِ بي خوابيُ مي زد با خودم چه عهدي بستم كه بهت بگم چي هستم يه غريبِ دل سپرده كه به جز تو دل نبستم ديدمت بازم دوباره،اما نه فايده نداره ترسيدم غبارِ غم پا رويِ قلبِ من بذاره واسه ی قصهء عشقم روي برگِ تشنه ي زرد ايندفه با خون نوشتم تويي درمون واسه اين درد نامه رُ برات نوشتم، ولي دستم نمياره يا شايد دلم هنوز جُرئَتِ اقرارُ نداره آره از ترسِ نگاهت از ديار ِتو بُريدم دِلمُ به كورهِ راهِ سردِ تنهايي كشيدم مردِ گفتنش نبودم يا نذاشتي، نمي دونم پُر ِفرياده سكوتم، ولي تو دلم مي خونم عاشقم يه دنيا عاشق،اما بي تو كم ميارم خستهء دويدن، اما پَرِ پَر زدن ندارم
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 10:11 توسط پ.عبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
قبیله ای قدیمی رنگین به خون عشقه با نام ارتش سرخ ،از برگِ گُل سرشته این ارتش ِصمیمی تنها و بی قراره توکوره راهِ دنیا یک همسفر نداره محتاج ِ دستِ مهری که بر سرش بشینه چشم انتظار مردی که دستشُ بگیره قبیله نااُمید و بی سرپناه می شُد خاموش بود خورشید،دَر پرده ماه می شُد تااینکه یک غریبه، نه ،آشنا رسید و تو قلبِ سُرخ ِ گُلها خطِ صفا کشید و دَستای خَسته رُ با دَستای گرمش آمیخت رو خاکِ خُشکِ ارتش، بذر ِ مُحبَتُ ریخت مردی به سُرخی ِعشق ،به گرمی ِشجاعت قطبی در اِستوا ،از یک خطِ بی نهایت ارتش دوباره جنگید،از هیچ کس نترسید آوازهء حضورش تو دشت و باغ پیچید مَدیون ِ خَستگیتَن این مردهای پیروز سُکان ِکشتی ِسُرخ در دستِ توست امروز می شوری از دو دَستت گـَردِ سفر رُحالا بازَم بمون که با تو رَنگینه برگِ گُلها |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 15:21 توسط پ.عبادی
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 0:50 توسط پ.عبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
با تشکر فراوان از لطف مروهء عزیزم سايه پاپ عزيز من هم از تبادل اطلاعات با شما بسيار خوشحال ميشم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 0:21 توسط پ.عبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
ای قصهء همیشگی،كتاب عاشقي تويي
تويي كه توخاطره ها شيشهء بغضُ ميشكني ستاره ها شكستن و برقِ نگاهِ تو رسيد رعدِ صداي خستمُ زمين و آسمون شنيد يه حس ِ ناتمومي و يه روح ِ پُرسخاوتي چشمهء عاشقي تويي،درياي بي نهايتي هوا اَزَت جون ميگيره،خاك بوي بارون ميگيره اون رگِ خشكيدهء دل ازعشقِ تو خون ميگيره مايهء بي قراريه شنيدن ِ اسم ِتو وُ رهایی و سعادته، اسارتِ طلسم تو يه روزي هرستاره اي يه جايي بي نشون ميشه ستارهءعشق ِتواِكه نور ِ بي اَمون ميشه آبي ِ آبي خودِ تو، پاكي ِ قلبِ تو سپيد رنگين كموني مثِ تو تموم ِ آسمون نديد آخر نداره عشق ِ تو،بَدَل نداره جنس ِ تو گِره شده به قلبِ من زنجيره هاي اُنس ِتو قصهءناتموم ِ من بي تو شنيدن نداره هميشه معشوقه كه توي قصه ها كم مياره |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 12:32 توسط پ.عبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
با تشكر از لطف شما استاد گرامي نسبت به بنده |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 21:43 توسط پ.عبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
كي مي شود سحر شب بي مهري و فراق؟ خورشيدِ دو عالم به رهِ ژاله مي رود عالم به عزاي شهِ خوبان بگريد و ماه از پَسِ اَبرِ گِران شراره مي زند بر خاكِ تشنه گل منشيند به رَه ولي از خاكِ كوي تشنه لبان لاله مي د مد امشب حسَين كاروانِ حج به پا كند از كعبه تا به عرش چه آزاده مي رود لب سوخته در آتشِ عشقش بسوختند جبريلِ مَلََََك در رهشان با دِه مي نهد چون سر ندارد آن تنِ دلدادهء حسين آري كه پيكرش به سر ستاره مي بَرَد مردانِ خدا در رهِ ثارالله آمدند ثارالله از اَزَل رهِ مِي خانه مي زند عباس ندارد به بَر يَدي و در بهشت صد بال به بَر دارد و پروانه مي رود از رنجِ دشنه ذوالجناح بي قرار نيست بر زخمِ حسين بن علي ناله مي زند اي واي بر يزيد كاو گمان بَرَد حسين در جان توان ندارد و آهسته مي رَوَد هي هات ندانند جز به كربلاييان كاو در رهِ ساقي خوش و مَستانه مي رَوَد |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 13:13 توسط پ.عبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 16:12 توسط پ.عبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
ندا جان از لطفت واقعا ممنونم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 17:6 توسط پ.عبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 17:45 توسط پ.عبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
من اون مردابِ سردِ آرزوهام كه بي تو ساكت و تنهاي تنهام درختِ غم ببين تو قلبِ خسته چِِقَد پُربار و سنگين ريشه بسته گُلا خُشكَن،هوا سرده،زمين چاك آخه درگيرِِ مردابه دلِ خاك اَتش داره زبونِ ابرِ پاره حريرِ شب به سر كرده ستاره از اينجا قُمريا با هم پريدن چون امشب ناله ي هوهو شنيدن تمومِ ماهيا از كوچك و پير شُدن تسليمِ اين مردابِ تقدير ولي رنجُ همه با جون خريدن همون وقتيكه حا لِ آبُ ديدن آخه مرداب درگيرِِ خود ش بود اسيرِ آب و گِلهاي دلش بود نه حقِ كوچ كردن،نه پريدن فقط موندن،جدايي ها رُديدن همه گفتن كيه اين ساكنِ پير كه غم دورِ تَنِش پيچيده زنجير من اون مُردابِ سردِ آرزوهام كه بي تو ساكت و تنهاي تنهام |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 11:53 توسط پ.عبادی
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 13:6 توسط پ.عبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
يك بارِدگر مردي از كوي صفي آمد حق با قدمش همره،با صوتِ جلي آمد شيوا سخنش شعر و ديباي تنش حكمت قولش همه فرزانه،همپاي نبي آمد دستانِجهانگيرش ويرانگرِ بتخانه گلچهرهء تابا نش با مُهرِ ولي آمد آرام و مسيحا دَم در مَحفلِ غمگينان بر كوي دل آزاران با تيغِ علي آمد از آتشِ جورِ شب با داغِ غمِ هجران بر خا كِ عَجَم همچون بادِ سحري آمد روشن زِ جمالش شب،شيرين زِلبش واژه آواي عرب نوشين چون نظمِ دَري آمد آن گوهرِ ارزنده وان ماهِ درخشنده روشن تر و اَفضل از دورِ قَمَري آمد |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 11:58 توسط پ.عبادی
|
|
||